

* نقاشیخط بسم الله کار منه و پایینی هم کار سید کریم. کاغذ ها بزرگ بودند نمی شد که اسکنشان کرد تو پارک ازشون عکس گرفتم.
داستانش را شنیده ای؟
مردی که می خواست خودکشی کند
مُرد
و به آرزویش نرسید
شاخه گلی برایم آوردی. همان لحظه که از دور تو را می پاییدم گل را دیدم و با خودم گفتم محال است این بار مرا گول بزنی . پارک شلوغ بود و تو در جستجوی من. تو از کجا فهمیده بودی که من امروز بعد از اتمام کار، آمده ام پارک برای قدم زدن!؟ . از این جایی که من نشسته بودم خوب می دیدمت. تو لبخند به لب داشتی و برای دیدن من مدام به ساعتت نگاه می کردی یاد روز تولدم افتادم تو بدون مقدمه برایم کادویی آوردی و من که غافلگیر شدم زود کادو را از دستت قاپیدم و تو سریع با یک لبخند نمکین گفتی: یادم تو را فراموش، از آن تاریخ تا الان این بازی بین ما ادامه داشته و همیشه تو برده ای.ولی این بار دیگه کور خوانده ای عزیزم ، قبل از اینکه گل را به دستم بدهی می گویم یادم تو را فراموش. و چقدر برایم بامزه است لحظه ای که غافلگیری ات را ببینم. پارک دارد کم کم شلوغ می شود مسافتمان دور است و تو مدام به ساعتت نگاه می کنی. شاخه های آن درخت کنار نیمکت، مرا از تو مخفی کرده است. نه انگار تو منتظر هستی. باید رودستت بزنم باید از پشت سر غافلگیرت کنم و بعد گل را که بهم دادی عمرا یادت باشد بگویی یادم تو را فراموش. از پشت سرت می آیم، ده بیست قدم مانده که بهت برسم تو نیم خیز می شوی . وای خدا مرگم بدهد الان مرا می بینی و لذتش از بین می رود. دخترکی می آید روبریت می ایستد. تو پشت به من گل را می دهی به دستش. من ایستاده ام. تو گل را می دهی به دخترک... تو باختی. تو برای همیشه باختی تو عشق به خودت را از من گرفتی و نگفتی یادم تو را فراموش.
پ.ن: ... روز وصلش می رسد ایام هجران می رود(بدون شرح!)
من می خوام یه قصه براتون بگم . وقت زیادی ازتون نمی گیرم . یکی بود یکی نبود ، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محکم و قرص . ایام، ایام جشن بود . جشن غیرت . همه تو اوج شادی بودن که یکهو یه غول حمله کرد به این جشن . اون غول ، غول کشنده ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه . همه نگرون شدن . حرف افتاد با این غول چکار کنیم . بهتره سخت نگیریم. اما پیر مراد جمع گفت : باید تازه نفسا برن به جنگ غول . قرعه به نام جوونا افتاد . جوونایی که دوره کرکری شون بود رفتن به جنگ غول . غول ، غول عجیبی بود . یه پاشو میزدی دوتا پا اضافه می کرد . دستاشو قطع می کردی چندتا سر اضافه می شد . خلاصه چه دردسر ، بالاخره دست و پای آقا غوله را قطع کردن . خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده . یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت . اما یه اتفاق افتاده بود . بعضی این جوونا رو یه طوری نیگاشون می کردن که انگار غریبه می بینن . شایدم حق داشتن آخه این جوونا مدتها دور از این شهر با غوله جنگیده بودن . جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن . دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود . شده بودن عینهو اصحاب کهف . دیگه پولشون قیمت نداشت . اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو . اونایی هم که نتونستن مجبور به معامله شدن...
پاورقی ها
۱- قصه بالا از زبان حاج کاظم آژانس شیشه ایست.
۲- به گمانم در این دوره زمونه بایست برای به یاد آوردن عباس ها شیشه شکست.
۳- خیلی دوست دارم شیشه بشکونم، شیشه های بزرگ بزرگ
۴- شوهرم مدتی است که تبعید شده است پیش سرخ پوست های آمازون. تا آمدنش ،من هر از گاهی وبش را آپ می کنم.
این "رمضان" عجب قصه ایست برای خودش! با اینکه آمدنش تو را از خیلی چیزها محروم می کند ولی باز برای آمدنش له له می زنی،تا به خودت بیایی نیمه آن رسیده و هنوز شیرینی میلادش زیر زبانت هست که شبهای قدرش می آید و ناله های خوشکل نیمه شبش،عیدش که خود حکایتی دگر دارد.
رمضان یکجورهایی هم تعلق را نشان می دهد و هم کندن از وابستگی ها را ، مثل غبار. غبار ها را دیده ای که با نسیمی کوتاه میل پریدن می کنند و کنده می شوند؟ نکته اینجاست که باید بیایی روی رو. نباید آن زیر ها بمانی. باید بگذاری که خورشید خوب خوب رویت بتابد.داغت کند. میل پریدن بهت بدهد. بعد که نسیم بیاید کار تمام است.
* خدایا نسیمی بوز!
حالمان خوش نیست آقا ،خوابمان می آید
جان مادرت
اگر اشکالی ندارد
نیا
رفتم پیشش با دلی سیاهتر از پرهایم. خجالت کشیدم در محضرش قارقار کنم. با زبان الکنم چه می توانستم بگویم. اگر لباس سفید احرامم نبود خودم را در سیاهی ام گم کرده بودم. پرده خانه اش را چنگ زدم با زبان دل گفتم: تو فقط خدای خوب ها نیستی خدای بدا هم هستی خدای من هم هستی.اشکهایم که جاری شد و گونه هایم گرم، صدای چکه آبی را شنیدم. سرم را بالا گرفتم رو به ناودان طلا و با چشمان اشکبارم گفتم: ...اند لطافتی... اند بخششی... اند بی خیال شدنی...اند چشم پوشی و رفاقتی...
برای اولین بار بود که از صدای قارقارم چندشم نمی شد.

یار مرا به میخانه اش دعوت کرده است . دعوتش را لبیک می گویم و هفت شوط، مستانه به دور میخانه اش می چرخم.
پ.ن ۱: شنبه ساعت چهار به همراه همسرم با یک پرواز مستقیم از تهران به مدینه می رویم.
پ.ن۲: از همه دوستان وبلاگی قدیم و جدید التماس دعا دارم. اگه از ما بدی دیدیدن به بزرگواری خودتان بر من ببخشایید. در مسجدالنبی(ص) برایتان دعا خواهم کرد.
پ.ن۳: بعد از چند ماه نفس گیر بالاخره امروز فیلم مستندم را برای جشنواره سینما حقیقت آماده کردم.
نزدیک غروب بود. سید برخلاف معمول که لباده می پوشید، این بار قبایش را به تن کرد. از خانه که می خواست بیرون بیاید، محمدرضا پرید تو بغلش .سید گرمتر از همیشه محمدرضا را بغل کرد و بوسید. بوی عطر یاسی که پدر زده بود مشام محمد رضا را نوازش می داد. پدر به محمدرضا سفارش کرد که در غیابش مواظب برادر و خواهرهایش باشد ، لرزشی در قلب محمد رضا ایجاد شد. سید به پسرش لبخندی زد و از خانه بیرون آمد، محمد رضا لبخند پدر را به خاطر سپرد. نزدیک غروب بود و خورشید، خسته از هوای دم کردۀ اوایل تیرماه ، کم کم با ساکنان زمین وداع می کرد. سید با ماشین پشت چراغ قرمز توقف کرد.در سر چهارراه، پسرکی روزنامه به دست ،سرتیتر مهم «روزنامه مجاهد» را با فریاد اعلام می کرد: «خیانت های بهشتی به ملت»، «خیانت های بهشتی به ملت»، سید او را صدا زد، روزنامه ای گرفت و با لبخند پولی در کف دست پسرک گذاشت. پسرک از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید. سید به دفترحزب رفت. بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء به پشت تریبون جلسه رفت پنج دقیقه نگذشته بود که ... محمد رضا سراسیمه از خواب پرید. خواب عجیبی دیده بود، خواب هفتاد و دو پروانه که شعله آتش آنها را احاطه کرده بود. تلاش کرد آخرین لبخند پدر را به یاد بیاورد...نزدیک نیمه شب بود و فریاد «بهشتی بهشتی، راهت ادامه دارد»، تمام فضای شهر را پر کرده بود
نامه امید آمد. این خبری بود که به محض ورود به خانه، زنم با هیجان گفت. بعد دهها تکه کاغذ به دستم داد و گفت: حمیده اونو پاره کرده. نگاهی به حمیده کردم؛ گوشه ای نشسته بود و در عالم کودکیش با مداد رنگی برای خودش تصویر پرچمی می کشید. هنوز حرفی نزده بودم که پسرم محمود که فقط پنج سال از حمیده بزرگتر است جلو آمد، تکه های کاغذ را از مادرش گرفت و گفت: من بهم می چسبونمشون.
شب که شد همه دور هم جمع شده بودیم.پدر و مادر و خواهر وبرادرهایم مهمان ما بودند. شام سیب زمینی سرخ شده می خوردیم، با سُس یا بدون سُسش یادم نیست، یادش بخیر آن شب. وقتی که زنم داشت نامه امید را می خواند خیلی خندیدیم. امید در نامه اش حرفهای عجیب و خنده دار زده بود مثلا گفته بود «من با قورباغه ازدواج کرده ام» ، یا گفته بود « آواز اعدام شد !» و چقدر خندیدیم وقتی که نامه طنز امیدجان را خواندیم . اصلا انتظار نداشتیم که امید در آن شرایط اینقدر بذله گو باشد. امیدجان گفته بود که «آغوش شکنجه خیلیگرم است» چه حرفها ! نوشته بود « چهار روزه معشوق یک کبوتر شده ام». از خنده روده بر شده بودیم وقتی شنیدیم که امید نوشته « مادر من سیاه پوست است». زنم آنقدر خنده اش گرفته بود که اشک از چشمانش جاری می شد و هر جمله را چندین بار می خواند و بین هر جمله قهقهه ای سر می داد. حمیده پرچمی را که خودش نقاشی و رنگ آمیزی کرده بود در هوا تکان می داد و در این خنده بازار از فرصت استفاده می کرد و از همه ما پول توجیبی می گرفت. امید حرفای خنده دار دیگری هم زده بود. و ما دیگر مطمئن بودیم که به امید، الحمد لله خوش می گذرد. ساعت از نیمه شب گذشته بود و ما هنوز از نامه ای که امید جان برایمان فرستاده بود می خندیدیم.
چهار سال گذشت وما از آن زمان تا کنون هیچ خبری از امید نداشتیم. دلمان بدجوری هوای امید را کرده بود .تصمیم گرفتیم یک بار دیگر نامه را در جمع بخوانیم و کمی بخندیم. نامه را که زنم چهارسال پیش گوشه کمد گذاشته بود، برداشتم و وقتی به آن نگاه کردم از تعجب خشکم زد، متوجه شدم که تکه های کاغذ نامه اشتباه به هم چسبانیده شده اند. با احتیاط و دقت، تیکه های نامه را دوباره از نو به هم چسباندم. شب که شد همه دور هم جمع شدیم. زنم نامه را خواند و ما خیلی ناراحت شدیم وقتی امید از گرفتاریش می گفت. چقدر گریه کردیم وقتی می گفت که در زندان آنقدر او را شکنجه کرده اند که پوست بدنش تاول زده است. دلمان به حالش سوخت وقتی شنیدیم هر روز با کبوتر کنار پنجره سلولش درد دل می کند. نوشته بود روی دیوار زندان، قورباغه نقاشی میکند؛ چون قورباغه ها در دل شب که همه ساکتند آواز می خوانند و او را از دلتنگی در می آورند. همه بغض کردیم وقتی می گفت چقدر دوست داشته است با معشوقه اش ازدواج کند و مادرم چقدر گریه کرد وقتی که امید در نامه نوشته بود :مادر خیلی دلم برای آغوش گرمت تنگ شده است. و همه هق هق گریه سر دادیم وقتی شنیدیم امید در نامه نوشته است تا چهار روز دیگر اعدام می شود.
درباره وبلاگ

«رنگ برگ» برگ سبزیست تحفه درویش که در آن دلنوشته هایم را می نگارم
کاش میشد خالی از تشویش بود
برگ سبزی تحفه درویش بود
فهرست اصلی
بهتر از برگ درخت
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY
..........................................