لحظه تحویل سال، خاطرات کودکی خودم - و همه دهه شصتی ها- جلوی چشمم رژه می روند و افسوس می خورم که یکسال دیگر از آن خاطرات دور شده ام
* آهای دهه شصتی ها ! یادتونه که کانالای تلویزیون دو تا بیش تر نبود؟ کانال یک و کانال دو.
* یادتونه شبا تلویزیون فقط تا ساعت ۱۲ برنامه داشت و سر ساعت ۱۲ سرود ملی پخش می کرد و ...بعد برفک می شد؟
*یادتونه تیتراژ برنامه کودک و نوجوان...هشیار و بیدار، محله برو بیا، بازم مدرسه م دیر شد، پسر شجاع، یوگی و دوستان، چاق و لاغر، بچه های مدرسه آلپ، هادی هدی،ماکوپولو، چوبین، دهکده حیوانات، مدرسه موش ها، مهاجران، بل و سباستین، خانواده دکتر ارنست، دختری به نام نل، حاج زنبور عسل، جیمبو ...
*یادتونه تو دبستان زنگ تفریح که تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمی ذاشتن آب بخوریم؟
* یادتونه تو نیمکت های مدرسه باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید می رفت زیر میز؟ بین خودمون و نفر بغل هم کیف می ذاشتیم رو میز که تقلب نکنیم. یادتونه؟
* یادتونه نوک مداد قرمز که سوسمار نشان رو زبون می زدیم که خوش رنگ تر بنویسه؟
* یادتونه تو فیلم ساز دهنی، مرده با دوچرخه تو کوچه ها دور می زد و می خوند: دِریااااااا موجه کاکا... دِریا موجه!
*یادتونه کاغذ باطله و نون خشک می دادیم به نمکی، نمک بهمون می داد. تابستونا هم دمپایی پاره می دادیم جوجه رنگی می گرفتیم.
* یادتونه یکشنبه شب ها بعد از برنامه دیدنی ها سریال جنگجویان کوهستان پخش میشد. فرداش تو مدرسه بچه ها شعر جدیدش رو می خوندن: اوسانگ نیانگ یک زنه، دو شمشیری می زنه !
*یادتونه نیک و نیکو... آخرین دلخوشی روزای غم انگیز جمعه
*یادتونه پیک شادی ها رو که بعد از سیزده به در تازه شبش شروع می کردیم به نوشتن تمارینش؟
یادتونه اون قایقا رو که توش نفت می ریختیم و با یه تیکه پنبه براش فتیله درست می کردیم و بعد روشنش می کردیم و می گذاشتیمش تو تشت پر از آب، بعدش هم پت پت صدا می کرد و حرکت می کرد و ما هم کلی ذوق مرگ می شدیم؟!
* یادتونه دهه فجر که می شد، کل مدرسه رو با پرچمهای سه گوش رنگی و بادکنک تزیین می کردیم.
*یادتونه ماه رمضون که می شد اگه کسی میگفت: من روزه ام. بهش می گفتیم: زبونتو دربیار ببینم راست میگی؟!
*یادتونه ویفر ها و کیک های تغذیه رو که تو مدارس می دادن؟
*یادتونه پاک کن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکار رو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا گند می زد به تکالیفمون؟
*یادتونه زنگای آخر، کیف و کوله رو می نداختیم رو دوشمون و منتظر بودیم زنگ بخوره تا اولین نفری باشیم که از کلاس می زنه بیرون؟
* یادتونه تو سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم؟
* یادتونه گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، آدمک می کشیدیم بعد تند تند ورق می زدیم می شد تصویر متحرک؟
* یادتونه وقتی از بچه های کلاسای دیگه می پرسیدیم درستون کجاست؟ آرزمون این بود که یه درس از ما عقب تر باشن؟!
* یادتونه به دوستمون که می رسیدیم دستمونو دراز می کردیم که مثلا می خوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز می کرد که دست بده، بعد ما یهو دستمون رو می کشیدیم و می گفتیم:«یه بچه اینقدی ندیدی؟!» و بعد کرکر می خندیدیم که مثلا کنفش کردیم!!
* یادتونه با آب و مایع ظرفشویی کف درس می کردیم، تو لوله های خالی خودکار بیک فوت می کردیم تا حباب درست بشه! نصفش می رفت تو شیکممون!
* یادتونه معلم هرچی می پرسید و توش می موندیم، می گفتیم آقا اجازه ما تا سر اینجا خوندیم!
* یادتونه دبستان که بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی میومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می کرد؟
* یادتونه بچه که بودیم می خواستیم بریم حموم باید یه ساعت قبل علادین تو حموم روشن می کردیم؟
* یادتونه بازی اسم فامیل؛ میوه: ریواس، غذا: ریواس پلو!!! یادتونه منچ و مارپله
* یادتونه......
حیف برای این همه نوستالژی از دست رفته...
پیرکی لال سحرگه به طفلی الکن می شنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کی ز زلفت صُ صُ صبحم شُ شُ شام تاریک وی ز چهرت شُ شُ شامم صُ صُ صبح روشن
تَ تَ تریاکیَم و از شَ شَ شهد لَ لبت صَ صَ صبر و تا تا تابم رَرَفته ز ت تن
طفل گُفتا مَ مَن را تو تو تقلید مکن گُ گُ گُم شو زِ برم ای ک ِ کِ کمتر زَزَ زَن
می می می خواهی مُ مُ مُشتی به ک کَلّت بزنم که ب بفتد مَ مَ مغزت مِ میان دَ دَهن
پیر گفتا وَ وَالله مَ معلومم شد که بزادم من بیچاره ز مادر الکَن
هَ هَ هفتاد و هَ هَ هشتاد و سه سالت فزون گُ گُ گنگُ و لا لا لالم بِ بخلّاق ز من
طفل گفتا خُ خدا را صَ صَد بار شُ شکر ب برسم بجهان از م ملل و م محن
مَ مَ من هم لا لا لالم م م مثل تو تو تو تو تو تو هم گُ گُ گنگی مِ مِ مثل مَ مَ من
(قاآنی)
پ.ن: هویجوری....
...............................................................................................................................................
.........................................................................................................................................................................
.....................................................................................................................................................
.............................................................................................................................................................................
.................................................................................................................................................
...........................................................................................
چند وقت پيش در روزنامه اعتماد(قبل از آنکه توقیف شود) خواندم که عباس کيارستمي در حاشيه اکران خصوصي فيلم اخيرش(شيرين)در جمع اهالي سينما گفته بود : «من به اکران نشدن فيلمهايم عادت کرده ام». بهرام بيضايي نيز به فيلم نشدن فيلمنامه هايش عادت کرده است.
سلام
سال جدیدتون مبارک باشه ایشالا.
ببخشید از تاخیر طولانی ام. چهار ماه سفرم به کشور برزیل، ( و چند هفته ای در پاراگوئه و بولیوی) حسابی خسته ام کرده ،پایان نامه ام هم که قوز بالا قوز شده،بماندکه پایان نامه عملی ام که یک فیلمنامه بلند سینمایی هستش رو باید در اسرع وقت تحویل بدم. تدوین فیلمهایی که از سفر گرفته ام بماند که خودش حسابی وقتگیره و با این حساب فکر کنم که دیر آپ کردن من یه خورده توجیه پذیره! البته این بار هم که آمدم فقط برای اینه که اعلام وجود! کنم و از شر پیامهای خصوصی برخی دوستان که فکر می کردند من با جناب آقای عزرائیل ملاقاتی داشته ام،خلاص شوم و بگم که شکر خدا ،هنوز دارم نفس می کشم .
باری به هر جهت به این عکس ها که همشون رو تو برزیل گرفتم یه نگاهی کنید و حالشو ببرید. تا بعد ببینم خدا چی میخواد...
پ.ن: بدین وسیله از همسرم که در نبود من، وبلاگ را با مطالب زیباشون آپ نمودند ، بسیار بسیار سپاسگذارم.
پارسال شب عید غدیر بود که کنار پنجره نشسته بودم و در کنار سید کریم نظاره گر بارش قشنگ برف بودم . این برف طبق گفته هواشناسی سنگین ترین بارش برف امسال بود. صدای مجری مراسم تالار را از داخل اتاق عقد می شنیدم که می گفت داماد حتما ته دیگ زیاد خورده که امشب برف زیاد باریده . به داماد نگاهی کردم مشغول نوشتن بود. مهمانان یکی یکی با شالهای دور گردن و کاپشن و بارانی از درب تالار که بالای آن نوشته شده بود"تالار بزرگ لاله ها" وارد می شدند، از داخل اتاق عقد همه آنها را می دیدم. مهمانانی که عینکی بودند من ندیدم ولی شاید به محض ورود به تالار که گرمای مطبوعی داشت عینکشان را از چشم برمی داشتند و با گوشه چادر و یا یا با انگشتان دست و اونایی هم که احساس می کردند کلاسشون بالاتره با دستمال کاغذی شیشه نمناک و بخارگرفته عینک را پاک می کردند. نگاهم را از بیرون گرفتم و به دست سید کریم نگاه کردم که دارد چیزی روی کاغذ می نویسد. بعد از اتمام مراسم ازدواجمان، کاغذ نوشته را به دستم داد، که نوشته بود:
همسر عزیزم!
ز چشمت چشم آن دارم که از چشمم نیاندازد
به چشمانت که چشمانم به چشمان تو می نازد
زکات چشم، چشمی کن به سوی چشمم از رحمت
که چشمم را بجز چشمت دگر چشمی نمی سازد
روان گردد بی چشمت ز چشمم چشمه های خون
اگر چشم تو چشمم را ز چشم خود بیاندازد
کسی که عاشقانه دوستت دارد : سید کریم
1387/9/26
مصادف با شب عید سعید غدیر
پاورقی:
اگه سفر سید یکماه دیگر تمدید نمی شد. سه روز دیگه من به عنوان یک منتظر در فرودگاه امام خمینی(ره) چشم به راه بودم. اما چه کار می شود کرد زندگی همینه دیگه.


* نقاشیخط بسم الله کار منه و پایینی هم کار سید کریم. کاغذ ها بزرگ بودند نمی شد که اسکنشان کرد تو پارک ازشون عکس گرفتم.
داستانش را شنیده ای؟
مردی که می خواست خودکشی کند
مُرد
و به آرزویش نرسید
شاخه گلی برایم آوردی. همان لحظه که از دور تو را می پاییدم گل را دیدم و با خودم گفتم محال است این بار مرا گول بزنی . پارک شلوغ بود و تو در جستجوی من. تو از کجا فهمیده بودی که من امروز بعد از اتمام کار، آمده ام پارک برای قدم زدن!؟ . از این جایی که من نشسته بودم خوب می دیدمت. تو لبخند به لب داشتی و برای دیدن من مدام به ساعتت نگاه می کردی یاد روز تولدم افتادم تو بدون مقدمه برایم کادویی آوردی و من که غافلگیر شدم زود کادو را از دستت قاپیدم و تو سریع با یک لبخند نمکین گفتی: یادم تو را فراموش، از آن تاریخ تا الان این بازی بین ما ادامه داشته و همیشه تو برده ای.ولی این بار دیگه کور خوانده ای عزیزم ، قبل از اینکه گل را به دستم بدهی می گویم یادم تو را فراموش. و چقدر برایم بامزه است لحظه ای که غافلگیری ات را ببینم. پارک دارد کم کم شلوغ می شود مسافتمان دور است و تو مدام به ساعتت نگاه می کنی. شاخه های آن درخت کنار نیمکت، مرا از تو مخفی کرده است. نه انگار تو منتظر هستی. باید رودستت بزنم باید از پشت سر غافلگیرت کنم و بعد گل را که بهم دادی عمرا یادت باشد بگویی یادم تو را فراموش. از پشت سرت می آیم، ده بیست قدم مانده که بهت برسم تو نیم خیز می شوی . وای خدا مرگم بدهد الان مرا می بینی و لذتش از بین می رود. دخترکی می آید روبریت می ایستد. تو پشت به من گل را می دهی به دستش. من ایستاده ام. تو گل را می دهی به دخترک... تو باختی. تو برای همیشه باختی تو عشق به خودت را از من گرفتی و نگفتی یادم تو را فراموش.
پ.ن: ... روز وصلش می رسد ایام هجران می رود(بدون شرح!)
نویسنده: سید کریم قاسم زاده در 88/07/10 موضوع داستان كوتاه |
من می خوام یه قصه براتون بگم . وقت زیادی ازتون نمی گیرم . یکی بود یکی نبود ، یه شهری بود خوش قد و بالا، آدمایی داشت محکم و قرص . ایام، ایام جشن بود . جشن غیرت . همه تو اوج شادی بودن که یکهو یه غول حمله کرد به این جشن . اون غول ، غول کشنده ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه . همه نگرون شدن . حرف افتاد با این غول چکار کنیم . بهتره سخت نگیریم. اما پیر مراد جمع گفت : باید تازه نفسا برن به جنگ غول . قرعه به نام جوونا افتاد . جوونایی که دوره کرکری شون بود رفتن به جنگ غول . غول ، غول عجیبی بود . یه پاشو میزدی دوتا پا اضافه می کرد . دستاشو قطع می کردی چندتا سر اضافه می شد . خلاصه چه دردسر ، بالاخره دست و پای آقا غوله را قطع کردن . خسته و زخمی برگشتن به شهرشون که دیدن پیرشون سفر کرده . یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت . اما یه اتفاق افتاده بود . بعضی این جوونا رو یه طوری نیگاشون می کردن که انگار غریبه می بینن . شایدم حق داشتن آخه این جوونا مدتها دور از این شهر با غوله جنگیده بودن . جنگیدن با غول آدابی داشت که اونا بهش خو کرده بودن . دست و پنجه نرم کردن با غول زلالشون کرده بود . شده بودن عینهو اصحاب کهف . دیگه پولشون قیمت نداشت . اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو . اونایی هم که نتونستن مجبور به معامله شدن...
پاورقی ها
۱- قصه بالا از زبان حاج کاظم آژانس شیشه ایست.
۲- به گمانم در این دوره زمونه بایست برای به یاد آوردن عباس ها شیشه شکست.
۳- خیلی دوست دارم شیشه بشکونم، شیشه های بزرگ بزرگ
۴- شوهرم مدتی است که تبعید شده است پیش سرخ پوست های آمازون. تا آمدنش ،من هر از گاهی وبش را آپ می کنم.
درباره وبلاگ

کاش میشد خالی از تشویش بود
برگ سبزی تحفه درویش بود
فهرست اصلی
بهتر از آب روان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
POWERED BY
..........................................